مزدای مانای ما

خاطرات زمینی

فندق مدرسه طبیعت بابامسعود

از اوایل آبان ماه که مدرسه ی طبیعت بابامسعود رو با حمایت و دستان پرسخاوت بابامسعود عزیز و خونواده ی نازنینش راه اندازی کرده یم و جمعه ها حدود سه چهار ساعتی به همراه بچه های دوست و آشنا دل میدیم به دامان طبیعت و بازی های کودکی، گهگاه که منم سعادت همراهی قافله ی مدرسه رو داشته م و هنوز قوانین مدرسه رو کامل اجرایی نکرده یم که زیر سن سه سال اجازه ی ورود نداشته باشن، تو هم قاطی بچه های بزرگتر، از این دامن گشاده حسابی بهره برده ی و حسابی توی باغ با آب و خاک و گل و درخت ارتباط گرفته ی. دیروز اما یه تجربه ناب و بکر داشتی و عکس العملی که نشون دادی حسابی شگفت زده م کرد. با خودم یه ظرف کوچولوی نیمرو و چند تکه نون برداشته بودم که ت...
23 دی 1396

نیم و یک

هجده ماهه شدی شگفت انگیزِ شگفتی آفرین من! این روزها ورای تصور همه، گفتار و رفتار میکنی. با کلمات واضح تری منظورت رو میرسونی و رفتارت هم که سرعت و بازه ی تنوع بیشتری، هر روز نسبت به قبل، پیدا میکنه. مثلاً  تا بابا لباس میپوشه میگی کاگا (یعنی داره میره کارگاه)؛ نیروانا رو نیانا صدا میکنی؛ وقتی میگم بابا و بچه ها رفته ن مدرسه طبیعت صدای خروس درمیاری؛ برای یک سال و نیمه گی ت چه آرزویی میتونم داشته باشم جز همین که مدام در شگفتی باشی. ...
10 دی 1396

گوگل مزدا

دیگه حالا همه اذعان دارن که تو یه چیزی ورای اهورایی توی تخلیه و مصرف انرژی. کی فکر میکرد اون پسرک ناز و ملیح و لطیف چند ماه پیش که البته هنوزم همچنان ناز و ملیح و لطیفه چنین قدرت مانوری داشته باشه که به آنی زمین و زمون رو درنوَرده. بسان صخره نوردا دست و پنجه ی چسبنده داشته باشه و به تعبیری از دیوار راست هم بالا بره. البته نمیشه گفت خیلی هم دور از ذهنه چرا که با حضور استادان و پیش کسوتانی چون نیروانا و اهورا غیر از این پیش میومد غیرمنتظره بود.‌ هر چی که هست الان با حضور تو که نماد زنده و واقعی گوگلیدن (to google) هستی، چیزی از تیررس جستجو و کشف و یافتن تو دور و در امون نمیمونه. حیف بعضی صحنه ها رو نمیشه چهارگوشه ی یادگار کنم که...
16 آذر 1396

فاتح قله ها و قلبها

با تمام وجود بزرگ شدنت رو سر میکشم. حالا دیگه، تو فاتح همه ی ارتفاعات خونه ای. میز و مبل و تخت و چارپایه و پله و پله و پله و ... بیرون که زیاد نمیریم ولی قطعاً اونجام هر چی بلندی باشه رو تو در خواهی نوردید.‌ وقتی از سرسره ی سه پله ای کوچیک خونه بالا میری و وایمیستی روی اون لبه ی بی نرده و لیزش و دستات رو مث قهرمانا میبری بالا و یه صدای شبه فریادِ تارزان گونه ی غرورآمیزی از خودت متصاعد میکنی و چشات همینجور گرد میمونه و برق میزنه، هم دلم میریزه بدوم بگیرمت هم قند توش آب میشه که ببین فسقلی ما رو! سرگرمی های شادمانه ی این روزات طی طریقه، هی توی خونه راه میری و لذتبخشترش یه چیزی هم مث چوبی، چنگالی، میله ای، سیخی، ... توی دستته و جیم میزنی. ...
17 شهريور 1396

دورچین مزدایی

دورچین مزدایی یک غذا نیست، آیین خاصی هم نیست؛ فقط چیدمان اینگونه ی حواشی جای خواب تو هست کوچولواَک. این روزا علاوه بر اینکه زمین و زمان رو در بیداری با اون دو تا پای کوچولوت - که هنوز حالت پرانتزی جنینی ش رو تماماً از دست نداده - سیر میکنی و ذوق میزنی و دهن خودت و ما رو از شگفتی وا میذاری،  در حالت خواب هم مث عقربه ی ساعت و نه انگار، چیزی فراتر از اون، بر روی انواع موجهای دورانی و سینوسی و کسینوسی در جریان و در حرکتی. و این چیدمان به تو کمک میکنه که رشته ی خوابت پیوسته تر باشه و بند دل ما نیز. که اگه نباشه این چیدمان، نیم شبانی که در مدار مزدایی خودت به یکی از اجرام غیر لطیف اطراف رختخوابت برخورد کنی، آسمان بی ماه و خ...
23 مرداد 1396

که عشق آسان نمود اول ...

 اولین شبی ست که دور از تو بسر میبرم. یه ماموریت کاملاً اضطراری اداری پیش اومد و اینقدر غیرمنتظره کارم طول کشید که ناچار به موندن و ادامه ی اون در فردا شدم. نمیدونم قراره باقیمانده ی شب بر من و تو و بابا و بقیه چطور بگذره. فقط خدا خدا میکنم این آزمایش رو سربلند بیرون بیاییم طفلک نازنینم و بر روح سپیدت هیچ اثر آهی باقی نَمونه.  پی نوشت : در پی پیامهای مخابره شده و عکسهای ارسالی از وضعیت خونه توسط نیروانای گلم ، با ترفند بابایی برای جابجا کردن دنیای کودک و جایگزینیش با اتاق خواب من و بابا، کلی سرگرم شدین و بعدشم برنامه ی ۹۰ دیدین تا بعد از نیمه شب و امیدوارم راحت خوابیده باشین.  ...
9 مرداد 1396

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

درست مثل روزایی که از ایستادن روی پاهات هیجان زده میشدی و شبا خوابت نمیبرد، چند شبه که از هیجان راه رفتن روی پاهات توی پوست خودت نمیگنجی و روی پاهات بند نمیشی؛ حتی وقتی که خاموشی میزنیم و فرا رسیدن زمان خواب شبانه رو بارها اعلام میکنیم، تو همچنان نفس نفس میزنی و وروجک بازی درمیاری. بماند که شیرین کاریا و سرکار گذاشتنات حالا دیگه کاملاً با قصد و منظوره و شیطنت که میکنی یه خنده ی ریزی هم تحویلمون میدی و میزنی به فرار که دنبالم کنین. بماند که با جیغ جیغ کردنات که حاکی از تلاشت برای حرف زدنه خونه رو روی سرت میذاری و خودمم که بخواب بزنم اون کف دستای پرضربت رو چنان حواله ی سر و صورتم میکنی که دادم به آسمون بلند میشه. چقدر باید التماست کنم شیرینم، ...
31 تير 1396

یک سال خورشیدی

    مزدای مانای ما! زیباترین پاسخ بودی نجوای آراممان را که: "ای خدا این وصل را هجران مکن" و اینک، آنسان وصل مشترک جمعمان هستی که مباد زندگی بی گرمای وجودت. تابستان حضورت جاودان باد و اولین دور خورشیدی ات گیلاس باران!   ...
10 تير 1396

اوقو قَدِش!

حالا دیگه دستات رو ول میکنی و چند ثانیه ای بدون هیچ تکیه گاهی، فقط و فقط روی پای خودت وایمیستی. دیشب از هیجان این حرکت بزرگت خوابت نمیبرد، درست مثل نیروانا که اولین بار وقتی خوابیده بودم دست روی شکمم گذاشت و ایستاد و خنده ی پیروزمندانه سر داد، تو هم بارها و بارها روی شکم و پهلو و پشتم دست گذاشتی و ایستادی و توی تاریکی شب چشات برق زد و صدای هیجانت سکوت رو شکست.  اولین بار که با تکیه بر اشیا، ایستادن رو شروع کردی این تحسین کرمونی رو برای تشویق تو با ریتم دست زدنم میخوندم: "واستاده واستاده ایقِدِرو قِدِش واستاده، قد و قامتش واستاده" و اهورای نازنینم با گویش خودش و نواختن دستای کوچولوش همراهیمون میکرد "واستاده واس...
6 تير 1396