مزدای مانای ما

حالا دیگه دستات رو ول میکنی و چند ثانیه ای بدون هیچ تکیه گاهی، فقط و فقط روی پای خودت وایمیستی. دیشب از هیجان این حرکت بزرگت خوابت نمیبرد، درست مثل نیروانا که اولین بار وقتی خوابیده بودم دست روی شکمم گذاشت و ایستاد و خنده ی پیروزمندانه سر داد، تو هم بارها و بارها روی شکم و پهلو و پشتم دست گذاشتی و ایستادی و توی تاریکی شب چشات برق زد و صدای هیجانت سکوت رو شکست. 

اولین بار که با تکیه بر اشیا، ایستادن رو شروع کردی این تحسین کرمونی رو برای تشویق تو با ریتم دست زدنم میخوندم:

"واستاده واستاده ایقِدِرو قِدِش واستاده، قد و قامتش واستاده"

و اهورای نازنینم با گویش خودش و نواختن دستای کوچولوش همراهیمون میکرد

"واستاده واستاده اوقو قَدِش واستاده!"

فدای اوقو قدت شم نازدار مادر، عمری روی پاهات وایستی الهی!

 




[ موضوع : تکامل مزدایی, اولین ها]
تاريخ : سه شنبه 6 تير 1396 | 10:05 | نویسنده : مامان فريبا |

شمارش معکوس تا پایان اولین دور زمینی ت نازنینم. زاده ی گرماگرم تابستان 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 2 تير 1396 | 8:26 | نویسنده : مامان فريبا |

آخرین ماهشمار از اولین دور عمر عزیزت رو کلید زدیم و حالا با شمارش معکوس روزها بسمت یک سالگی ت سرازیریم قند عسلم!

رویش دو دندان بالای پیش و افزوده شدن دو مروارید زیبای دیگه به گنجینه ی سلامت دهانیت، بهمراه درگیری های بیش از یک هفته ت با یه ویروس حال خراب کن دیگه، بسیار پرمخاطره شد و کلی انرژی از همه مون گرفت. 

همچنان به میز و مبل و در و دیوار و پاهای ماها تکیه میکنی و راه میری و هر چی رو هم که زورت برسه هول میدی و پی اش راه میری. از واکر گرفته تا میز و جعبه و چارپایه و روروئک. 

رفتار اجتماعی و زبان بدنت همراه با ادای آواها به زیبایی تکامل پیدا میکنه. حالا هر وقت بابا یا من یا هر کسی که دوسش داری لباس میپوشه که از در خونه بره بیرون دو تا دستای کوچولت رو بالا میکشی که بغل بشی و "د د، د د " میگی و اگه حواسمون نباشه گریه ای از سر قهر سر میدی که بیا و ببین. 

خیلی با نیروانا و اهورا اخت شدی و اوج لذتت اینه کنار اهورا بشینی ماشین شارژی سواری یا نیروانا جلوی خودش روی ماشین پلاسما بشوندت و برونه.  

 




[ موضوع : تولدانه, تو و اهورا, تو و اهورا, تو و اهورا, تو و نیروانا]
تاريخ : جمعه 12 خرداد 1396 | 16:48 | نویسنده : مامان فريبا |

متقاضیای کُشتی گرفتن با مامان حالا دو تا قندعسل شده ن ! اهورا و مزدا.

تو وروجکی که هنوز فقط با تکیه به اشیا و گاهی جاندارانی که ما باشیم میتونی وایستی، وروجکی که هنوز نمیتونی درست و حسابی تعادل حین حرکتت رو حفظ کنی، وروجکی که با کمک واکر ارثیه خواهر نیروانا تازه تازه میتونی چند قدم برداری و ایستاده در حرکت باشی، چنان جرأت و جسارتی پیدا کرده ی که خودت رو میندازی روی شونه هام که مثلاً کُشتی بگیری خاکم کنی! با اون نگاهت که تماماً معناست و برای هر حرف و حدیثی یه رنگ و حالت خاص داره چنان میخندی و اوج لذتت رو از این کشتی بازی بروز میدی که آدم خاک که نمیشه هیچ، سر به آسمون میذاره. ا... اکبر

ببین الان نیروانا چطور تو آسموناست از برکت تو!




[ موضوع : تو و اهورا, تو و نیروانا, تکامل مزدایی]
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | 14:30 | نویسنده : مامان فريبا |

از قافله ی تولدم جا نمودی فندقک! که یعنی اولین بار طعم توت فرنگی رو با کیک من کشف کردی و عجیب کشف خوشمزه ای که مدام مجبور میشدیم یکی بدیم دستت ساکت باشی بذاری عکس بگیریم. خیلی میخواستم که زودتر از موعد یک سالگیت این میوه ی ممنوعه رو نخوری ولی نشد. انگار اینکه فرزند سوم باشی خیلی هم بد نیست واسه ت، بر اساس تجربه ی پدر مادری میشه یه جورایی هم خط قرمزا رو واسه ی تو کمرنگ تر کرد، مثلا صورتی!

در لحظه، واکنش آلرژیکی نشون ندادی و امیدوارم کلاً و در آینده هم تأثیری روی سلامتت نذاره.

تو هم مثل داداش اهورا و آبجی نیروانا عاشق این میوه ی زیبای خوش طعمی که خداییش، خود خودِ بهشته وسط اردیبهشت!




[ موضوع : اولین ها, تولدانه]
تاريخ : يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 | 8:01 | نویسنده : مامان فريبا |

وقتی شنگول از خواب پا میشی شروع میکنی اصواتی رو که یاد گرفته یی با خودت زمزمه کردن، از ولوم پایین شروع میشه و کم کم اوج می گیره. گَ گَ، دَ دَ، بَ بَ، مَ مَ،  تازگیا صداهای ت و پ هم گاهی بگوشم میرسه. بعد میشینی و دست دستی میکنی، محکم و با همه ی توانت. بعدم موتور حرکتی رو بکار میندازی و چهار دست و پا قل میخوری میری سمت مبل و میز و هر چیز دیگه ای که بشه با تکیه بهش وایستاد که البته همشونم درست انتخاب نمیکنی مثلاً میخوایی به تاب بارفیکسی هم تکیه کنی که اگه کنارت نباشیم واویلا. تازگیا با کلی احتیاط و دراز کردن دستت به سمت زمین میشینی. از سرسره ی کوچولوی دنیای کودکانه مون تا چند قدمی بالا میری و سر میخوری و دوباره سعی میکنی. مسیر پر ترددت، اون یه پله تفاوت ارتفاع آشپزخونه و پذیراییه و تازه کشف کردی چه جوری باید از اون پله بیایی پایین که با سر شیرجه نری کف پذیرایی. سرچشمه هم که هستیم بهترین جای قل خوردنت "خانه ی بازی قاصدک" ه که به همت دوست خوبم راه افتاده و فعلاً پاتوق تنهاییای ماست.

هر چی که هست بمب انرژی خونه ای بهمراه داداش اهورا که تا میبینه تمام توجهم به تو معطوفه یه فریاد هیجانی میزنه و یه حرکت ژانگولری، که خدا بداد برسه.

فردا به عدد انگشتان دست، ماه عزیز رو با حضور پر از نشاط و زندگی تو پشت سر میذاریم. مبارکمون باشه نازنینم. قل قلیاتو ببین در ادامه ی مطلب محبت



ادامه مطلب

[ موضوع : تولدانه, تکامل مزدایی]
تاريخ : شنبه 9 ارديبهشت 1396 | 14:37 | نویسنده : مامان فريبا |

دیروز سمیراجون می گفت کاش یه چیزی مث سربند ابری برات درست کنیم بذاریم دور سرت رو بگیره که هی میخوری زمین اون سر باشکوه و نازنینت کمتر ضربه بخوره. بس که این روزا در حال تحرک و تمرین ایستادن و طی این آخرین مرحله ی تکامل حرکتی ت تا راه رفتن هستی عزیزکم. البته انگولکا و یواشکی هول دادنای داداش اهورای نازنین هم در بالا بردن آمار زمین خوردنات بی تآثیر نیست دیگه. از برکات داشتن یه داداش پرتحرک که فقط یه سال و اندی ازت بزرگتر باشه یکیشم همینه مگه نه زیباچشمک




[ موضوع : تو و اهورا, این روزها]
تاريخ : چهارشنبه 30 فروردين 1396 | 10:42 | نویسنده : مامان فريبا |

با نه ماهه شدن تو, ایام حظ تمام من از بودن و لمس نوزادی تو بسر رسید نازنینم. حالا دیگه مامان باید بره سر کار. نمیتونم بگم این تنها راه پیش رو بود برای من ولی شاید بهترین گزینه ست که ایام باقی مانده تا بازنشستگی پیش از موعدم رو زودی تموم کنم و باز به آغوش گرم خانواده و شغل تمام وقت مادری مشغول بشم. امیدوارم خیلی بهت سخت نگذره و با خاله سمیرای پرستار خوب تا کنی. ماجرای مفصل ترش رو وبلاگ نیروانا و اهورا نوشته م. 




[ موضوع : این روزها]
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1396 | 8:56 | نویسنده : مامان فريبا |
تاريخ : دوشنبه 21 فروردين 1396 | 10:09 | نویسنده : مامان فريبا |

زادروز نه ماهگیت با جاده و راه شروع شد. سفر نوروزی رو که مشهد بودیم و خونه مادرجون و باباجان, به اتمام رسونده بودیم و به خونه برمی گشتیم. خدا رو شکر سفر با اتومبیل با سه تا بچه ی قد و نیم قد به اندازه ی ترسم از این ماجرا, وحشتناک نبود. به یاری و با توکل بر خودش, با برنامه ریزی و مدیریت زمان, و البته همکاری تو و خواهر برادر نازنینت, نیروانا و اهورا, مسافت نزدیک به هزار کیلومتر رو ساده تر و سریعتر از اونی که انتظار داشتیم طی کردیم.

نه ماهگیت پر از شور و هیجان و اتفاق تازه طی شد.

دو تا مروارید کوچولو حالا توی دهانت خونه دارن و چهره ی خواستنیت رو جذابتر کرده ن.

"مامان" و "بابا" رو کامل و قشنگ ادا میکنی؛ وقتی که هر چی نق میزنی و به توجه احتیاج داری میزنی به گریه و چنان "مامان" سوزناکی میگی که آب دستمونه میذاریم زمین میدویم سمتت، از اونطرف وقتی خوشحالی و شارژی چنان پشت سر هم "بابا، بابا" میگی همه دوست دارن قربون صدقه ت برن. اصلاً از همین حالا تدبیر و خرد داری و میفهمی کی باید چه کسی رو صدا کرد.

حرکات سینه خیزت با توانایی تکیه بر زانوهات به چهار دست و پا رسیده و حالا باید علاوه بر پایش مستمر اهورا, در هر لحظه مراقب تو هم باشیم و چشم ازت برنداریم. جالبه که اهورا هم درست وقتی همسن تو بود و در مشهد شروع به چهاردست و پا رفتن کرد. 

سفر همیشه باعث رشد و کمال آدم میشه پسرک نازنینم. برای اولین بار با فامیل پدری روبرو شدی و همه از دیدنت خرسند شدن.

 

هدیه ی خالص و خاص خداوندی, همیشه خواستنی و خیررسان باش.




[ موضوع : تکامل مزدایی]
تاريخ : شنبه 12 فروردين 1396 | 9:44 | نویسنده : مامان فريبا |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد